تبليغاتX
آسمونی

 
 

 

وقتي انسان يك تابلومي كشد با هر قلمي كه مي زند تابلو به كلي تغيير مي كند. تصوير و مانند استوانه اي مي چرخد و شايد پايان ناپذير باشد.وقتي كه از چرخيدن دست بردارد معلوم است كه تمام شده است .آخرين تصوير من برج بابلي بود با مشعل هاي فروزان



پنجشنبه هفتم آبان 1388 |

؟

 
 
 

نمی دانم.

واقعا نمی دانم .

نمی دانم چه اتفاق لعنتی ای زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده ،شاید تنها چیزی که فکر می کنم ارزش گفتن داشته باشد این است که در سیزده سالگی عاشق شدم.

از سن خودم جلوتر بودم.

پدرم خیاط بود.

عادت داشت صبح ها خیلی زود بیدار شود و سر کار برود.

ساعت شش ونیم صبح بود .

من تو آشپز خانه پشت میز نشسته بودم  و شعر های عاشقانه می نوشتم .

تقریبا داشنم گریه می کردم.

با فریاد گفت داری چکار میکنی؟

گفتم نمی دونم ،پدر.نمی دونم دارم چکار میکنم.

نوشته هایم را برداشت و شروع کرد به خواندن.

بعد آنها را به من پس دادو دستی به سرم کشید و رفت.

بعدها هیچ وقت درباره آن قضیه چیزی نگفت.

نگفت اون مزخرفات رو بریز دوریا چیزی شبیه این .

فهمیده بود عاشق شده ام و دارم درد عشق را تجربه میکنم .

بخاطر این کارش همیشه دوستش داشتم.

                                                                                                                    هرولد پینتر 

 

 



پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 |